),blogcomment> در پناه تو

 

 

در پناه تو

 

 

 

 

             

 

 

درباره وبلاگ

نفیسه


فهرست اصلی

صفحه اصلی

آدرس ایمیل

آرشیو وبلاگ


نویسنده وب لاگ

نفیسه


لوگوی در پناه تو
 در پناه تو

مهربونها

موسيقي وبلاگ

موسيقي


www.island1383.co.ir


آمار وبلاگ

 

مشخصات

  پشتيباني : PersianBlog
قالب :
یک دوست

لوگوی دوستان
 يک قلب پاک از تمام معابد جهان زيباتر است

     

به یاد توام... به یاد تو..........

 

در این نیمه پنهان شب

به یاد توام، به یاد تو

تویی که همدم

نه همدم، فانوس تاریکی های منی

راه می نمایی چون  فرشته ای راهنما

رخ مینمایی، چون گلرخی زیبا روی

دهان می گشایی  و به روح شب

و روح  من تنها، آرامش را هدیه می کنی

هدیه ای که از آن گرانبهاتر و زیباتر

در کون و مکان هرگز نخواهم یافت.....

گاه در این ظلمات و سکوت خلوت تنهایی ام

به تو می اندیشم

به تو ای آسمان پر ستاره ی من

که با سو سوی ستارگانت به من راه می نمایی

و ز درون خویش آگاهم می سازی

درونی پر سوز و ساز

که سازش نغمه غم دارد و سوزش موجب آرامش دل

دلی که دیگر تنها نیست

با خنده های تو  میخندد

با گریه های تو می گرید

در خلوت خویش یاری دارد

در خلوت خویش مونسی دارد

مونسی که با او می سراید

و می نوشد قطره های اشک شوق را

که از شادی به گونه هایش جاریست

اما این بار زشوری این اشک

طلب سرمستی می کند

و می گوید:

ای خدااااااااااااااااا

از این قطره

سرمستی برایم عطا کن

این لحظه ها را از من نگیر

که بسیار دوستش دارم...........

..............

 

|+|

زمزمه های تو ()              ۱۳۸٩/٢/٩ - نفیسه


.....ببار ای باران.....

 

دلم گرفته،

قلب خسته ام در این سینه ی سوزناک آرام نمی گیرد.

خدایا!

به چه کسی پناه آورم جز تو که تنها پناه قلب منی.

در این دنیای ماشینی ، که خون سرخی درون رگها نمی جوشد،

در این دنیا که نبض عاطفه هرگز درون سینه نمی تپد،

مرا جز تو که توبه پذیرنده ی  توبه کنندگانی،

پناه و تکیه گاه امنی نیست.

دست سرد مرا کسی جز تو که گرمی آشیانه ی منی، نمی گیرد.

فقط تویی که می دانی دستان کوچک کودکان بی کس،

خالی و به انتظار باران رحمت توست.

پس ببار ای رحمت الهی،

ببار ای باران رهایی،

ببار ای آسمان........

..........

 

|+|

زمزمه های تو ()              ۱۳۸۸/٧/۱۸ - نفیسه


.........

 

 به سبکی قاصدک می آیم

و به آرامی خردک نسیم رهگذری می روم

آب از آب تکان نمی خورد.....

 

اما چشمان تو

که سرنوشت مرا با خود دارند

و گونه هایم

که غرور را هدایت می کنند

آبی می شوند!

.............

 

|+|

زمزمه های تو ()              ۱۳۸۸/۳/۱٠ - نفیسه


......

 

 

 

صیادی نشسته در زورق رویا شده ام که به جای ماهی،

کلمه صید می کند. تور اندیشه ام طعمه ی عشق را به دریا ی

متلاطم زندگی می اندازدو به انتظار می نشیند. چند کلمه کنار 

هم شمع  خاطره ای را روشن می کنند تا چیزی را به یاد آورند.

 لحظه ی تولدم را. نوزادی هستم با مشتی بسته که در آن هیچ ندارد.

 مرا تنهایی به دنیا می آورد. هق هق گریه ام در آغوش گرمش به

 سکوت و کنجکاوی بدل می شود. او که عرق سردی بر پیشانی اش

نشسته بوسه بارانم می کند و طعم عشق و اعتماد رابا شیره ی وجودش

 در کامم می ریزد و من به خواب می روم.خواب یا فراموشی،نمی دانم!

ناگهان موجی زورق رویا را تکان می دهد وهمین کافیست تا همه ی سال های

رفته ی عمردر وجودم ساکن شوند. این همه سال در تکاپومیان آدمها و

کتابها به دنبال نشانی عشق می گشتم. خمار خبر،بی خبر از اصل بودم!

احساس دانایی از من می گریزد. دوباره کوچک می شوم تا مرز هیچ

 در بی نهایت و به مادر باز می گردم.باید دستش را ببوسم و هر چه بخواهد

برایش انجام دهم. او که مهر همیشه همنشین نگاهش بود و سرمای روزگار

هرگز از گرمی آغوشش کم نکرد.حالا دیگر صیاد نیستم مادر، می خواهم صید تو باشم.

ماهی کوچکی در دریای عشق بزرگ تو که بازی آفتاب را با پولک هایش

 دوست دارد و از مرغان ماهی خوار نمی هراسد.....

........................

همیشه فکر می کنم

خورشید بودن،

حسرت دل باغبانی ست،

که تمامی عمرش را به پای گلهای آفتابگردانش ریخته است

درست مثل آب

و در پایان

وقتی خسته و سوخته

در پناه سایه ی دیوار باغ می نشیند

او به گلهایش نگاه می کند و گلهایش به آفتاب

بی هیچ تلافی!!!!!!!

 

|+|

زمزمه های تو ()              ۱۳۸٧/۱۱/٢٤ - نفیسه


می خواهم برگردم به عطر دست های تو مهربان........

 

تو که نباشی.....

میان سر براهی و رو به راهی،

هیچکدام را نیستم!

آواره ام.

تو که نباشی از خاطره ی خلسه های گاه به گاه هم خبری نیست

تا مرا به آن روز زمستانی ببرد

که من با تو آشنا شدم.....

می خواهم از این دور شدن برگردم......

..............

به کودکی که تمام غصه اش

افتادن ساز دهنی در آب رودخانه بود؛

به کودکی که دلتنگیهایش رنگ نقره ای گم کردن عروسکی را داشت

که یادگار پدر بود

آه کودکی....

راستی آن روزها که دستهای من رنگی نداشت،

آسمان همین رنگ بود؟!

همینقدر دور؟

می خواهم از این دور شدن برگردم....

به عطر دستهای تو.....

که عروسک ندارد،

رنگ ندارد،

قیمت ندارد.....

می خواهم برگردم.....

.................

 

|+|

زمزمه های تو ()              ۱۳۸٧/۱٠/٥ - نفیسه


زیبای زرد

 

سلام ای فصل زیبای زرد.

سلام ای نقاش سحر آمیز، خدا.

دوستت دارم با همه ی سوزهای سردت

با همه ی مشق های نانوشته ات

بر طاقچه ی غروب های دلتنگ.

با همه ی بی برگی اما قشنگی هایت،

صدای برگ های تو

فریاد دل های طلایی عاشقان است.....

آری!

این منم، دختری از تبار پائیز و جنس باران

که سر نهاده بر شانه های تو....

برگ گاهی زرد است.

ابر در چشم تو گاهی پیداست،

سخن از قدم باد بگو،

همچو خورشید بخند.

..........

 

|+|

زمزمه های تو ()              ۱۳۸٧/۸/۱۸ - نفیسه


عشق ماهی قرمز......

 

کاش آن روز کنار پنجره نبودم

و نمی دیدم میان حوض فیروزه ای

عشقی بود که فریادی از حسرت می زد.

عشق ماهی قرمزی که هراسان

به دنبال پناهگاهی از برگ یاس می گشت

ولی گربه ی سیاه

بی خبر از قلب و احساس

او را خورد و آرام چشم به حوض دوخت

تازه فهمید آن نامه های بارانی،

آن قلب پنهانی سهم که بوده.

ماهی با اشک خود در دل  آب نوشته بود:

" دوستت دارم گربه ی سیاه".

........

 

|+|

زمزمه های تو ()              ۱۳۸٧/٧/۱۸ - نفیسه


 

جسم خاکی، دل آسمانی،

تن سوزی و دل آرامی.

شعبان می رود و من منتظر،

روزه دار عاشقی می شوم که از

"واسع دعائی اذا دعوتک"

مناجات شعبانیه به

ربنای سی غروب رمضان می رسد.

پس هر غروب بلند میخوانم:

             " ربنا لا تزع قلوبنا بعد اذ هدیتنا وهب من لدنک رحمة انک انت الوهاب"

ماه دلدادگی دیگری در راه است.

ماه نزول کتاب جاویدان و

" اغفرلی تلک الذنوب العظام".

ماهی که برای درک شب قدرش

به معرفت فاطمه (س) رو می آورم.

پس روزه دار عاشقی می شوم که از فراق یار،

گلاب قرآن و عترت را می بوید.

ای که "علی کل شی ء قدیری"،

به این عاشق دل خسته

در مسابقه ی خشنودی ماه مبارک

نظر کن که قرب تو آرزوی من است،

یا غایة الطالبین....

.

 

|+|

زمزمه های تو ()              ۱۳۸٧/٦/٩ - نفیسه


........

 مروارید نزد من است.بیا برای تو.به ماهی کوچک کاری نداشته باش....

دخترک آویزی از ماهی بر گردنش داشت.

ماهی زنده در محفظه ای کوچک و پلاستیکی به شکل قلب اسیر بود.

و با اکسیژن فشرده فقط سه ماه فرصت زندگی داشت.

او از میان آب ها آمده بود

تا دخترک برای چند ماه سعادتمند تر زندگی کند!

ماهی با خودش خوشبختی آورده بود

و "مخترع گردنبند " به بهای بدبختی

و مرگ او چنین چیزی را باعث شده بود.

دریا اما ماهی هایش را شمرد.

یک ماهی کم شده بود.

خدا طغیان را به آب آموخت تا گاهی عدالت را به آدمی متذکر شود.

اینکه حرص تاوان دارد و زیبایی عدالت می طلبد.

آدم هایی هستند که کارشان بررسی علل حوادث غیر مترقبه ی طبیعی از جمله دریاست.

آن ها با عینک های ته استکانی و کتاب های قطور و دستگاه های مجهز

سال هاست که مشغول به کارند،

بی آنکه ماهی و آب را بفهمند.

آن ها فریاد صدف را هرگز نمی شنوند.

صدفی بارها فریاد زد:

        " مروارید نزد من است. بیا برای تو. به ماهی کوچک کاری نداشته باش. "

اما مخترع هرگز صدایش را نشنید.

درست مثل دانشمندی که هیچ وقت اشک ماهی ها راندید

و اخم اقیانوس را باور نکرد.

او که خودش را عقل کل میداند و می خواهد هر چیز  را توجیه علمی کند.

او نمی فهمید که فرشته ی نگهدارنده ی باد دوست دریاست.

و اگر کسی حق ماهی ها را پایمال کند،

آن ها تاوانش را به زبان سیل و سونامی

به آدم ها یادآور خواهند شد....

........

فرشته عزم سفر داشت

دلش برای زمین می تپید

دو بال اش

از روی آب و خاک عبورش داد

میان قاره ها سیر کرد و گشتی زد

چقدر شادی و ماتم

چقدر ثروت و فقر

چقدر کاخ و کوخ

فرشته با خود گفت:

چه موقعیت دردناکی !

به زاغه ها و کپرها نگاه تلخی کرد

نشست روی دکل های نفت

و از تفاوت موجود

دلش به درد آمد

فرشته گریه کنان سوی آسمان پر زد....

 

|+|

زمزمه های تو ()              ۱۳۸٧/٥/۱۸ - نفیسه


سنگ و پرنده....

فاصله بسیار است

بین پرواز کردن با پرنده بودن.

سنگ اگر پرواز هم کند

پرنده نخواهد شد.

پرنده عاشق پرواز است

                                   و آسمان

                                         و قاصد عشق و محبت،

در حالی که

    سنگ اگر پرواز هم بکند

         برای شکستن بال پرنده ها

                         و دل آسمان است......

 

|+|

 

 

 

 

 

 

 

))